جیغ

در را به سوی تالار وحشت باز کن!!!!!!!!!


_١_   

اعقاد به ارواح و اشباح؟

من بیشتر عمرم به ان ها اعتقاد نداشتم. اما از زمستان گذشته می خواستم اعتقاد داشته باشم.        این ارزوی من است، بزرگترین و مهم ترین ارزو که تقریبآ روز و شب به ان می اندیشم.

دلم می خواهد با شبحی به نام یان ارتباط برقرار کنم.

تمام جزءیات ان روز یخ زده ی  دسامبر گذشته را به یاد دارم:

برف زیادی باریده بود و در اثر سرما لایه ی سختی ان را پوشانده بود که زیر پا قرچ قرچ صدا می داد. خورشید بالای درختان در افق دیده می شد. شعاع بی رمق خورشید برف را مثل صفحه ای  نقره ای به درخشش در اورده بود. برف از شاخه های کاج و صنوبر اویزان بود، ولایه ای سخت ان را پوشانده بود.  یادم می اید هوای یخ زده گونه هایم را می سوزاند. ابر های پفالود و انبوه مثل ادم برفی در اسمانِ صاف شناور بود. هما طور که اسکیت هایمان را بر دوش انداخته بودیم،به طرف دریا چه ی  ورمن که تقریبآ یک خیابان بالا تر از خانه مان بود می رفتیم. این دریاچه واقعی نیست بلکه فقط برکه ای کوچک است.

دوستم وانسا انجابود. ما همیشه به خاطر لباس برفی صورتی اش سر بهسر او می گذاشتیم، رنگی کاملآ بچه گانه.  ولی وانسا اعتنایی نمی کرد. می گفت از کرک پر های واقعی قو ساخته شده و بسیار نرم و راحت است.

هنوز مو های سرخ وانسا را که زیر افتاب کمرنگ می درخشید را به یاد دارم و باز تاب برف در چشمان سبزش را.

اسکات هم با ما بود. اسکات سرخ روی خپله، با موهای در هم ریخته ی سیاهی که مثل کلاه خز سرش را پوشانده بود. اسکات در خانه ای نیمه مخروبهی قدیمی در همسایگی ما زندگی می کند. او در باره ی ضبط سی دی دار جدیدش لاف می زد و مرتب جک های بی مزه تعریف می کرد و با نوک کفش برف ها را به طرف ما پرتا ب می کرد.

من از اسکات نخواسته بودم با ما بیاید. خیلی هم از او خوشم نمی امد  وانسا هم همین طور.

او خیلی وراج و پر حرف است. مهم تر از همه این که در باره ی هر چیز کوچکی شرط می بندد و می خواهد دعوا راه بیندازد.

نفر چهارم کسی جز پسر عمویم نبود. عمی من چند روزی پیش ما مانده بود و می خواست کریسمس رادر فلوراید بگذراند.

پسر عمویم یان مثل من سیزده سالش بود ما مثل دو برادر بودیم.البته من برادر واقعی هم دارم که فقط سه سال از من بزر گتر است ولی انگار میخواهد من را مثل حشره ای زیر پایش له کند. نیک می گوید در هر خانه رئیس برادر بزرگتر است. همیشه در خانه ی ما این صدا ها شنیده می شود:

((اسپنسر!برو اشپز خانه برایم ساندویچ بیاور.))یا((اسپنسر!برو برایم نوشابه بیار.))،((اسپنسر من می خواهم بروم بیرون تکالیف مدرسه ام را تایپ و وارد کاپیتر کن.))و...

به همین دلیل دوست داشتم یان برادر واقعی من باشد.یان خیلی شبیه من بود:

مو و چشمانی قهوه ای قدی بلند وچهره ای جدی داشت.او بسیار قدرتمندو خل و چل بود.حتی یک دقیقه هم نمی توانست بنشیند و هر به چیزی که جلوی دستش می امد مشت می زد. یادم می اید مشغول عبور از دیوار کوتاه سنگی مقابل خانه ی فاکنر بودیم  یان با جهشی روی دیوار پرید بالانس دیوانه واری روی دیوار زدو شروع کرد به سر خوردن روی ان. دست هایش دیوانه وار بالای سرش تکان می داد.

سرش داد زدیم که بیا پایین اما او فقط خندید. وقتی از روی دیوار پایین افتاد هنوز می خندید. خوشبختانه با پشت روی بوته های پایین دیوار افتاد.

حالا که به ان روز فکر می کنم غم سراسر وجودم را لبریز می کند.

فکر می کنم ان اتفاق تنها اتفاقی بود که در ان سه سال رخ داد.

 

  
نویسنده : سینا رجبی و خشایار اورعی ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٧
تگ ها : کتاب ها