بخوانید و بخندید

معلم:وحید مگر تو نمی گویی ورزش کاری؟

 

وحید:چرا اقا ماورزش کاریم.

  //  :پس چرا تا حالا من ندیدم ورزش کنی؟

   // :اقا الان دو سال است که ما دراین کلاس درجا می زنیم.


قاضی:چرا دیروز این مرد را کتک زدی؟

 

متهم:چون چهار سال پیش به من گفت اسب ابی

قاضی:خب چرا دیروز کتکش زدی؟

متهم :چون تادیروز اسب ابی ندیده بودم.

 

به یک جوجه تیغی میگویند بزرگترین ارزویت چیست؟  اشک در چشمانش جمع میشودومیگوید بغلم میکنی؟

 

بچه ای می افتد در چاه و پدرش میرود سر چاه و بانگرانی می گوید پسرم جایی نرو تا بابا بره برایت طناب بیاورد.

 

  
نویسنده : سینا رجبی و خشایار اورعی ; ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٩
تگ ها :